خرید بک لینک
دلتنگی حس عجیب و غریبیه.. از یک جایی شروع می شه ک تو یه چیزی یا کسی و از دست بدی .. همیشه هم یه جور شروع می شه... مثلا من وقتی جوجو سبزه اصلا نبود خیلی خوشحال بودم... جای هیچ جوجو سبزه ای هم توی زندگی م خالی نبود... اما یه روز وقتی اومدم خونه جوجو سبزه تو خونه ی ما بود... اولش دوستش نداشتم، جوجو سبزه یه مهاجم بود ک آرامش خونه رو می گرفت، اما ی روز راحله گفت براش تخمه بگیر... فرداش گفت بهش غذا بده... اون موقع فهمیدم جوجو سبزه هم منو دوست نداره... چون ک هی می خواست گازم بگیره... یه کم بعد وقتی فهمیدم ارزن دوست داره، وقتی با انگشتم بهش چایی دادم ک خیلی دوست داشت... وقتی فهمی

برچسب: دلتنگی,دلتنگیهای آدمی را باد,دلتنگی مادر,دلتنگی چیست,دلتنگی های عاشقانه فیلم,دلتنگی ها,دلتنگی یعنی,دلتنگی نوید زردی,دلتنگی عاشقانه,دلتنگی شعر, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:17

اصلن از کی نوشتن این قدر سخت شد؟ از کی کلمه هامو گم کردم؟ نوشتن از تو یا مامان اینا... مامان ک یهویی پیر شد... یادم هست ی روز باهاش قرار گذاشتم... خیلی وقت بود باهاش بیرون نرفته بودم... آدم کم دقتی ام هستم... ده دقیقه ب کسی نگاه می کنم بی این که حتی دیده باشمش... یادم هست درست وقتی داشت از خیابون رد می شد یهو فهمیدم چقدر آروم راه می ره... چقدر پیر شده... بعدش نگاهش کردم دیدم دور چشماش خط افتاده... طفلک مامان بعد بابا دیگه ندیدم از ته دل بخنده... ولی بعضی وقتا دیدم ک یواشکی از ما گریه می کرد... از دست دادن سخته... ولی گمونم برا مامان از همه ی ما سخت تر بود... همه ی امید زن شوه

برچسب: سهراب سپهری,سهير رمزي,سهر الصايغ,سه تار,سهير القيسي,سهل حشيش,سهير البابلي,سهير المرشدي,سهراب شهید ثالث,سهراب مرادی, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:16

به انگشتام نگا می کنم، لبخند می شینه رو لبم... نگا می کنم ب لاک قرمزی ک تو آروم و با دقت برام زدی... تمام لذت دنیا تو همین لحظه خلاصه می شه... می گم چی کار می کنی؟ می خندی: لاکت خرابه. دیشب هی دعا می کردم اون جمله ای ک تو غار دیدیم اتفاق بیفته: "زمان اینجا متوقف می شود" تو زندگی همه ی آدما حتما ی لحظه هایی هست ک دعا می کنن هیچ وقت نگذره... تپش قلب داشتم، وقتی برا کانال دنبال عکس می گشتم ی عکسی دیدم ک وجودمو لرزوند... زیاد ب مردن فکر می کنم... راستش این ک آدمایی ک دوسشون دارم و دیگه نبینم منو می ترسونه... نوع مردن ام... جز ک تو آغوش تو هیچ چیز ترس نداره... سرم سنگین بود... صدا

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:16

صفحه بندی